قفس

یکی مدت‌ها قبل از ما رو دیوار سلول نوشته بود «زندگی رو دوس دارم نه تو قفس، نفس کشیدنو دوس دارم نه تو قفس، آسمونو دوس دارم نه تو قفس»
منم زیرش با یه خودکار دیگه نوشتم «دوست دارم حتی تو قفس…»

پینوشت ۱: ۳۰ روزی که اونجا بودم تنها به این فک می کردم که کسانی که بیرون منتظرم هستند بهشون چی می‌گذره… ممنونم از همه‌‌ی کسانی که واسم دعا کردند.
پینوشت ۲: من سالم سالمم و از لحاظ روحی قوی بودم.
پینوشت ۳: برای آزادی بقیه‌ی بچه‌هایی که هنوز آزاد نشدن دعا کنید. نیما عمرانی، پویا دریایی…

کفش دوزک

یادمه یه زمانی انقد اوضاع روحی و فکری و اعتقادیم داغون بود که حتی خدا رو قبول نداشتم. معنای واقعی جهنم بود برام اون روزا. یه دنیای برزخ مانند. دوره‌ای که دوره‌ی گذار عمر من بود. دوره‌ای که فک می‌کنم تقریبا برای همه پیش میاد در تقابل با اعتقاداتشون. مخصوصا اگه عمل به اون اعتقادات سخت باشه و تفکری که آدم راجع بهشون کرده، سطحی.
اون روزا از هر دری وارد شدم برای حل کردن مشکلاتم. البته معلمی نداشتم و بیشتر به بیراهه می‌رفتم اما سعیمو می‌کردم یه حداقل اعتقاداتی رو برای خودم اثبات کنم تا بتونم حداقل طبیعی زندگی کنم.
بعد از کلی نتیجه نگرفتن، تصمیم گرفتم فلسفه بخونم، اما هیچی بلد نبودم. برای شروع مثل خیلی‌های دیگه دنیای سوفی رو انتخاب کردم تا یه کم علاقه‌مند بشم به فلسفه!!

همون اوایل کتاب بود. اصلا شاید فصل اول. نویسنده داشت یه باغ رو توصیف می‌کرد. از درخت‌ها نوشته بود و یه هوای بارونی و شبنم روی گل‌ها و نوری که از لای برگ گل‌ها می‌تابید روی زمین و …
اون توصیف حدودا ۱۰ خطی شده بود. صحنه‌ی خیلی پیچیده‌ای بود و پر از جزئیات. همین‌طور که داشتم می خوندم، بعد از همه‌ی اون توصیفات از باد و باران و درخت و گل و … رسید به یه صحنه‌ای که یه کفش‌دوزک داشت روی برگ یه گل حرکت می‌کرد. من تمام اون توصیفات توی ذهنم بود، وقتی رسیدم به اینجا، یه لحظه خشکم زد! هیچ وقت به این همه جزئیات توی دنیا توجه نکرده بودم… دنیایی که چندان تصادفی به‌وجود نیومده!
این لحظه نقطه‌ی گذار من بود.

پینوشت: :دی بعد این اتفاق فلسفه رو هم بی‌خیال شدم :) )

نشانه

چهارشنبه شب بود. خیلی اعصابم به هم ریخته بود. کارایی که واسه شرکتایی که توش کار می کنم انجام داده بودم خوب پیش نرفته بود و خیلی احساس بدی داشتم. اوضاع بد درسیمم هی میومد تو ذهنم. تنها دلخوشیمم ازم ناراحت شده بود. انقد اعصابم خرد شده بود که رفته بودم سالن فوتبال اما حس بازی نبود و ۲۰ دقیقه فقط بازی کردم و صدای همه هم در اومده بود.
محمد مثل همیشه رسوندم تا نزدیک خونه. تو راه داشتم به بدبختی خودم فک می کردم و به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم. بارون میومد. یه دفعه دیدم یه خانومی گوشه ی خیابون تو بارون نشسته. یه چادر مشکی رو خودش انداخته بود و چسبیده بود به یه دیوار و کز کرده بود. دستش بیرون بود، در حالی که چند تا ۱۰۰ تومنی و ۲۰۰ تومنی توش بود… به زحمت جایی رو پیدا کرده بود که کمتر خیس بشه.
***
این اتفاقم یکی از نشونه ها تو زندگیم بود که تا واسم اتفاق نیفته نمی تونم درک کنم پیامشو. و نمی تونم از کنار وقوع همچین اتفاقی راحت بگذرم…

پیامبر

prophet
توفان بود و بارون. خورده بودم زمین. پاهام لنگ بود و نمی تونستم پا شم. خیس خیس شده بودم. وقتی بارون تند تر شد، یه دفعه یکی دستشو طرفم دراز کرد که پاشم. صورتشو نتونستم ببینم.
وقتی می رفت پرسیدم “خدا تو رو فرستاده؟” گفت “آره!” گفتم “یه بارم منو فرستاد کمک یکی!” گفت “خدا همه ی آدما رو برای کمک به هم آفریده!”
یه کم که دور شد گفتم “بهش بگو اگه من لنگ نبودم لازم نبود کسی رو بفرستی برام!” انگار نشنید چی گفتم، فک کنم گوشش خوب نمی شنید!!
ما هممون پیامبریم!

پرسش

question1
گفتم خدایا! من حاضرم جونمو برات بدم! تو حاضری برام چی کار کنی؟

پینوشت 1: حذف شد!
پینوشت 2: می گن خدا از روح خودش در انسان دمیده! انا لله و انا الیه راجعون!

خدای بزرگ

با رامین تو راه شمال بودیم، اگه اشتباه نکنم تو جاده چالوس. یه دفعه رامین آه کشید و گفت “ای خدای متوسط!”!!! داشتم می مردم از خنده. البته به اینم فک می کردم دنیا چقدر داره عوض می شه، آه ای خدای بزرگ پدر و مادرامون داره می شه آه ای خدای متوسط ما! :دی
***
پر
چند هفته پیش همکارم علی، خیلی بی ربط، پر یه پرنده رو بهم نشون داد و گفت: “هر کی خدا رو قبول نداره یه نگاهی بندازه به این پره” درست که دقت کردم به چیزی که قبلا 100 بار دیده بودم و از کنارش رد شده بودم به این فک کردم چقد پیچیده ست این پر، چقد با نظم و خوشگل و ساده ست.

پینوشت: فک کنم حداقل دو سه سال بود از بس غرق زندگی ماشینی شدم، پر ندیده بودم از نزدیک!

دعا

praying_hands

به خودم قول داده بودم امشب، فقط واسه خوشبختی تو دعا کنم؛ اما نشد آخه! من نامرد، فقط واسه اینکه با تو باشم دعا کردم!

قاب خالی

emptied frame

emptied frame


انگار بازم عکست جلوی چشمامه؛
صورتت توی عکس مثل صورت یه مادر، معصومه.
حیف زیبایی این چشما که تو نگاه من حروم شه…

کوه آرزو، ویرایش شده ی سه قسمت اول

من کل داستان کوه آرزو رو دارم ویرایش می کنم، ویرایش شده ی سه قسمت اول رو اینجا دوباره می ذارم؛ خیلی ممنون از کسایی که وبلاگمو دنبال می کنند، ایشالا از این داستان خوشتون بیاد. اسم شخصیت اصلی هم به دلایلی از بهرام به کوروش تغییر کرد، هر چند از این اسم هم چندان راضی نیستم!! فک نمی کردم اسم انتخاب کردن اینقدر سخت باشه! حالا ان شاالله وقتی داستان کامل شد با هم براش یه اسم انتخاب می کنیم!!!

داستان کوه آرزو

وقتی درفش های بزرگ زادگاهش را برفراز دیوار های قلعه در حال تکان خوردن دید و دروازه های بزرگ قلعه را که گشوده شده بودند، بار دیگر لذت پیروزی را در وجودش احساس کرد. افسار اسبش را محکم کشید و رها کرد. وزش باد احساسش را خیلی بهتر کرد. سپاه کوروش پیروزمندانه به سرزمینش باز می گشت و همه ی مردم شهر برای خوشامدگویی و استقبال از او آماده بودند.
یکی از سواران پشت او خنده ی بلندی سر داد و فریاد زد “مث همیشه باشکوه است سرورم!” حالا دیوارهای قلعه را کاملا می دیدند و صدای هیاهو به گوش می رسید. کوروش بیشتر تاخت. هیچ وقت برای دیدن پدر اینقدر مشتاق نبود.
***
وقتی سپاه او از دروازه های بزرگ شهر داخل می شد، حتی یک لحظه هم درنگ نکرد و با همان سرعت مسیرش را در جاده ی اصلی شهر که مستقیما به قصر پادشاه می رسید ادامه داد. این عادت همیشگی شاهزاده بود که قبل از هر کار دیگری بعد از پیروزی نزد پدر برود. در طول جاده ی قصر، مردم پر شوری در کناره های جاده و بر بالای پشت بام ها فریاد می زدند “درود بر سپاه کوروش” و باران گل بر سرشان می ریخت. آن صحنه آنقدر باشکوه بود که با خود اندیشید حتما روزی از پیروزی هایش افسانه ای خواهند ساخت. برای لحظه ای بالای سرش را دید و زنانی را برایش دست تکان می دادند و کودکانی را که به او می نگریستند، پسرانی که حتما آرزو می کردند روزی مثل شاهزاده ی خود باشند.
لحظه ای بعد دیوارهای بلند قصر را دید و پادشاه پیری که روی صندلی مخصوصش، بالای پله ها در درگاه قصر نشسته بود.
افسار اسب را کشید و همان جا ایستاد. برای بوسیدن دست های پدر طاقت نداشت. کوروش از اسب پیاده شد. صدای پیر و لرزانی فریاد زد: “سلام بر شاهزاده ی پیروز من” پیرمرد به زحمت ایستاده بود و شوق و حسرتی در صدایش نمایان بود. کوروش به ناگه فریاد زد “پدر!” و او را بوسید. پیرمرد او را در آغوش گرفت و آرام به او گفت “می دانستم از هفتمین نبردت هم پیروزمند باز می گردی” و صدای لرزانش در هیاهوی جمعیت گم شد. کوروش پرچم سبزی را که در دست داشت بلند کرد و فریادهای شادی و هلهله همه ی شهر را پر کرد. این پرچمی بود که کوروش با خود به همه ی جنگ ها می برد و آن را در زمین نبرد فرو می کرد. وقتی سپاه پیروزمندانه باز می گشت، آن را از زمین می کند و با خود باز می گرداند. پرچمی که نماد پیروزی های او بود. پرچم افسانه های او.
***
کوروش آهسته آهسته در تالار بزرگ قدم می زد. قرار بود در اتاق پدر با او دیدار کند. به آرامی در زد و وقتی پدر جواب داد، وارد اتاق شد. آنجا را خیلی تاریک یافت. اتاق چهره ی محزونی به خود گرفته بود. نور کمی از پشت پرده ها ی کشیده شده می تابید. ولی با خود اندیشید آنجا چقدر آرام است.صدای پرنده ها که از باغ پشت پنجره به گوش می رسید تنها صدایی بود که سکوت محض را از آنجا می ربود.
این محیط تسکین بخش بی جهت محیا نشده بود. قرار بود پدر نتیجه ی تصمیم مهمی را به فرزندش بگوید و این تصمیم اصلا برای پدر خوشایند نبود. پیرمرد روی صندلی نشسته بود و نور کم سویی از پشت پرده های کشیده شده چهره اش را روشن می کرد. پیرمرد سعی کرد تکانی به خود دهد و شروع به صحبت کرد،”بالاخره روزی که منتظرش بودی فرا رسید. هنوز از این تصمیمت در عجبم. مردی که در جنگ زاده شده، جوانیش به جنگاوری گذشته، یک فرمانروای تمام بوده و پیروزمندترین فرمانروای دورانش گشته، چگونه می خواهد سیاحتگری باشد که وقت خود را به گشتن در میان جنگل ها و سوار بر کشتی ها تلف کند؟ یقین دارم سالی دیگر دوباره به اینجا بازمیگردی.” گویی کوروش را سرزنش می کرد. پدر بدون مقدمه همه چیز را گفته بود. با این جملات به همین سرعت به او اجازه داده بود برود اما گویی کوروش کار بدی کرده بود که این گونه باید شماتت می شد. انگار پدرش تماما قول خود را فراموش کرده بود؛ وقتی کوروش سومین جنگ را با رهبری خویش پیروزمند گذراند، از پدر درخواست عجیبی کرد، تصمیمی که سالها به آن اندیشیده بود. از پدر خواست اگر هفت جنگ متوالی را با پیروزی بگذراند، برای همیشه از قصر برود! در کسوت گردشگری، بدون اینکه شناخته شود، هر کجا دلش خواست برود و به جای جنگیدن، بقیه ی عمرش را در سفر باشد. در نظر خود او که از فضای این قصر خاطرات بدی در ذهنش مرور می شدُ این خواسته آنقدرها هم احمقانه نبود.
پدر به نود سالگی نزدیک می شد و کوروش به عنوان کوچکترین و البته تنها فرزند باقی مانده از او به سن پنجاه سالگی نزدیک می شد. کوروش به نشانه ی احترامی که برای پدر قائل بود، سرش را پایین انداخته بود و فقط به حرف های نصیحت گونه اش گوش می داد. پدر آهی کشید و گویی ناگهان آرامشش را بازیافت، انگار همه ی افکارش در ثانیه ای تغییر کرد! “ولی با این وجود، این تصمیمت را درک می کنم، من هم سالهاست با آن زندگی می کنم و با آن کنار آمده ام. تو همیشه از سکون می ترسیدی. اینجا همیشه زندگی یک جور است. تو نمی خواهی سرگذشتی چون من داشته باشی، تمام جوانی ام را در جنگ بودم. بزرگتر که شدم، دیدم پادشاه هستم و همواره غم و مسئولیت مردم بر دوشم بوده است، شاهد مرگ پسرانم در جنگ بودم و مرگ بهترین و زیباترین عروسم از کین دشمنان. به هر حال تو آزادی که بروی” بعد به زحمت ایستاد تا او را در آغوش بگیرد. بازوهایش را گرفت و گفت “ولی قول بده به من هم سر بزنی. من به پایان عمرم نزدیکم. اگر نمی خواهی پادشاه باشی، ولی کمکی برای دربار باش و سراغم بیا!” وقتی جمله ی آخر را می گفت به زحمت خندید و پیشانی کوروش را بوسید…
***
بعد از گذشتن از میان باغ های زیبا و درخت های بلند، بعد از سالها بالاخره کلبه ی چوبی و کوچک پریدخت دانا را در میان درختان صنوبر دید. آنجا هیچ تغییری نکرده بود. همان طراوت همیشگی اش را حفظ کرده بود. هرچند مطمئن بود بعد از 20 سال پیرزن دانا خیلی شکسته تر شده است.
فکر کرد حتی درهای این کلبه هم عوض نشده است! در زد. “در باز است! فقط هل بده! آرام هل بده که در کنده نشود!” صدای او که تغییری نکرده بود! کوروش آرام در را باز کرد. در، هنگام باز شدن انگار جیغ می کشید!
وقتی در را باز کرد از دیدن صحنه ی آن اتاق خیلی تعجب کرد.
پیرزن پیرتر شده بود. با خود اندیشید او الآن باید حدود صد سال سن داشته باشد. او همان قفسه های بزرگ کتاب را دید که قسمت عظیمی از کلبه ی پیرزن را اشغال کرده بودند. یک صندلی با پایه های کمانی شکل که پیرزن آرام روی آن تاب می خورد و کتاب می خواند. یک عینک ته استکانی به چشمانش بود و روی موهای سفیدش، روپوشی انداخته بود. لباسهایش نو و تمیز بودند. از ورقه های کتابش هم معلوم بود که کتاب جدیدی است. زیرا اصلا کهنه به نظر نمی رسیدند.
به هر حال انتظار نداشت پیرزن را هنوز با کتاب هایش ببیند. کمی طول کشید تا یادش بیاید که باید سلام کند. پیرزن وقتی سلامش را شنید، بالاخره نگاه کرد تا ببیند مهمانش کیست. صورتش هنوز مث کودکها می ماند. “سلام بر شاهزاده ی پیروز!” کوروش خیلی تعجب کرد که پیرزن بعد از 20 سال او را به جا آورد. “پسرم من نای بلند شدن ندارم! لطفا بشین” و با دستش یک صندلی چوبی و کهنه را نشان داد و ادامه داد “دفعه ی پیش که آمدی همسرت را هم آورده بودی. آن موقع گفتم تو از آن مردها هستی که هیچ وقت تنها به مهمانی نمی روی!” کوروش بی اختیار متاثر شد. سرش را پایین انداخت تا صورتش را نبیند “5 سال پیش وقتی برای جنگیدن به سرزمینی دور رفته بودم، ناشناسی در قصر او را به قتل رساند.” دلش نمی خواست خاطر خود و پیرزن را با چنین آغازی مکدر کند. “هیچ وقت نفهمیدم چرا. اما می دانم این هم از رسم های زندگی در دربار است.” بعد از گذشت پنج سال هنوز هم یادآوری آن روز اشک را به چشمانش می آورد.
پیرزن از سوالش پشیمان شده بود اماحدس زد “نکند برای این آمده ای که از من بپرسی چگونه می توانی قاتلش را پیدا کنی؟” کوروش از اینکه پیرزن اشتباه حدس زده بود ناراحت شد! زیرا با خود اندیشید شاید اصلا به اندازه ی کافی به دنبال قاتل همسرش نبوده است. همیشه احساس می کرد که قاتل او حتما کسی است که دوست یا خویشی را در جنگ با من از دست داده است. شاید خودم قاتلش بوده ام! چون از جواب این سوال همیشه می ترسید، هیچ وقت کنجکاوی کافی را در پاسخ دادنش به خرج نداده بود. کوروش غرق در این افکار پاسخ داد “نه پریدخت دانا، از وقتی او مرد من تصمیم گرفتم روزی از قصر بروم و دیگر در جنگی شرکت نکنم. امروز برای مقصود دیگری به اینجا آمده ام” کمی مکث کرد و ادامه داد “می خواهم سفر کنم! سوالم ساده است. دوست دارم بدانم به کجا سفر کنم.”
پیرزن با لبخندی گفت “کمک کن تا برخیزم” و دستش را دراز کرد و با کمک کوروش به زحمت روی پاهایش ایستاد. “من سه سال است منتظر این مسافر هستم!” حرفهای پریدخت مثل همیشه رازگونه بود. “این دنیا خیلی بزرگ و وسیع است. پر از عجایبی برای فکر کردن. اگر دقایقی در این باغ قدم بزنی و فقط به آن گوش دهی وسعت این دنیا را درک می کنی. کوروش تو انسانی ساده و عادی نیستی. من باید برایت یکی از عجیب ترین خاطراتم را تعریف کنم.”
او به سمت قفسه ی کتابهایش رفت و همین طور ادامه داد “سالها پیش پیرمرد روشن دلی نزد من آمد و درباره یکی از سفرهایش به من چیزهایی گفت.آن روزها هم مث امروز پیر بودم و نمی توانستم از درستی آنچه که گفته بود مطمئن شوم. گفت در شهری دوردست در مشرق، کوهی هست به نام کوه آرزو. آنجا همه چیز عجیب است. سالها انسانهای کنجکاو به آنجا رفته اند اما جز چند نفر هیچ وقت از آنجا بازنگشته اند. آن مرد ادعا کرد که یکی از کسانی است که از آنجا بازگشته. من راجع به کوه آرزو زیاد شنیده بودم و همیشه دوس داشتم به آنجا بروم، اما هرگز نتوانستم. آیا دوس داری به آنجا بروی؟” انگار صدای پیرزن میلرزید گویی راز بزرگی را فاش می کند. کوروش به شدت کنجکاو شده بود…
***
کوروش از اینکه جای مناسبی را برای اولین سفرش یافته است که هم رمزآلود است و هم ترسناک خیلی خوشحال بود. او ساعتی را نزد پیرزن ماند تا نشانی کوه آرزو را یاد بگیرد و کمی هم با او از گذشته اش بگوید. در این مدت مدام پیرزن روی صندلی اش تاب می خورد و حسابی سرحال آمده بود و از خاطراتش می گفت.
وقتی کوروش برای رفتن آماده شد، پرچم پیروزهایش را به پیرزن نشان داد و گفت “این پرچم پیروزمندی های کوروش است. فکر می کنم دیگر به درد صاحبش نمی خورد. دوست دارم این را به گنجینه ی خود بیفزایی.” پریدخت با خوشحالی گفت “ممنونم پسرم! مطمئن باش من به خوبی از آن محافظت می کنم!” کوروش او را مانند مادرش در آغوش کشید و گفت “برایم دعا کنید” و به سمت در به راه افتاد. “برو پسرم به امان خدا”
وقتی کوروش در را برای رفتن گشود، پیرزن دوباره او را صدا زد و گفت “راستی فراموش کردم چیزی را به تو بدهم.” به زحمت برخواست و به سمت قفسه هایش رفت و بعد بلور کوچک و زرد رنگی را که انگار مایع درونش در حال جوشیدن بود به او داد و گفت “آن پیرمرد به من گفت که این سنگ سحرآمیز را از کوه آرزو آورده است. او به من گفت که این سنگ می تواند به دو سوالت پاسخ گوید! وقتی آن را در دست هایت بگیری و از او سوالی بپرسی، هر سوالی که جواب آن را نمی دانی، به تو پاسخ درست را می دهد. پاسخی که تمام نیروهای دنیا را در نظر دارد. اما فراموش نکن که جواب آن یا آری است و یا نه!” بعد خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد “اولین سوالی که از آن پرسیدم این بود که آیا این مرد واقعا از کوه آرزو بازگشته است؟ و آن پاسخ دادی آری! سوال دومم را هرگز نپرسیدم، چون با خود گفتم شاید به درد مسافر کوه آرزو بخورد! من این سنگ را به تو می دهم، اما مواظب باش آن را در جای درستی استفاده کنی! جایی که واقعا جواب سوالی را نمی دانی! وقتی تاریکی های دنیا چنان تو را احاطه کرد که به راهنمایی احتیاج داشتی.”
***
با صدای بچگانه ای، کوروش از خواب پرید. بعد از نزدیک 10 ساعت خواب در بزرگترین کشتی ایرانی، نزدیک ظهر یک روز دوشنبه بود که در اتاقش را می زدند. کوروش از روی تخت خود برخاست و در را گشود، پسرک نوجوانی پشت در ایستاده بود که او را کاملا می شناخت، پسرک گفت «ناخدا شما را به عرشه می خواند، گویی رسیده ایم». کوروش حس کرد کشتی در حال توقف است. دستش را به موهای پسرک کشید و گفت «ممنون پسرم، به زودی به عرشه می آیم» پسرک با خوشحالی گفت «متشکرم شاهزاده» و رفت.
لختی بعد، کوروش کوله ی کوچک سفرش را برداشت تا به عرشه برود. وقتی به عرشه رسید، از زیبایی آنچه می دید به شگفت آمد…

تلخ

چه درناکه وقتی قبل از اینکه بخوای بری صدای پای رفتنت تو راهروی خیالم می پیچه؛ انگار همین جا  ترکم می کنی، چه تلخه این تقدیر…

انگار بازم باید خو بگیرم با نوشته هام و وبلاگم و فیسبوک و وی ویو و …

یه لیوان قهوه ی تلخ تلخ دلم می خواد، شاید تلخی این لحظه ها رو کمتر حس کنم… یادم میاد همین فکرای بچگانه روزای اولمونو به هم پیوند داد.

چه بی مرهمه این زخم! اما انگار منم محکم ترم…

پینوشت یک: کلی ایده ی نو وارده داستان کوه آرزو کردم، خیلی از چیزایی که از عرفان شنیده بودم رو واردش کردم، ایده های خیلی خوبی که مسیر داستانو عوض می کنه به کلی و حرفه ای ترش می کنه! خدا کنه قلمم خوب باشه :(

پینوشت دو: به نظرشما هم مرگ تدریجی بدتره؟؟؟

پینوشت سه: انگار دل منم سنگ شده

پینوشت چهار: این تلخی نگاری! آخر یکی از زیباترین سفرای عمرم نوشته شد! توی بهشت بودم! ارتفاعات فندقلوی اردبیل (من ترک نیستم البته)! توی یه بهشت مه گرفته! لحظه های خوبی بود توی اون مه. عینکم که خیس خیسه! چیزی نمی دیدم اصلا!

پینوشت پنج: (که از یکی از کامنتا دزدیدمش) در بهشت هم تو را کم می آورم…

ارتفاعات فندقلو در استان اردبیل

ارتفاعات فندقلو در استان اردبیل

ارتفاعات فندقلو در استان اردبیل 2

ارتفاعات فندقلو در استان اردبیل 2

برگه‌ی بعد »