چه درناکه وقتی قبل از اینکه بخوای بری صدای پای رفتنت تو راهروی خیالم می پیچه؛ انگار همین جا ترکم می کنی، چه تلخه این تقدیر…
انگار بازم باید خو بگیرم با نوشته هام و وبلاگم و فیسبوک و وی ویو و …
یه لیوان قهوه ی تلخ تلخ دلم می خواد، شاید تلخی این لحظه ها رو کمتر حس کنم… یادم میاد همین فکرای بچگانه روزای اولمونو به هم پیوند داد.
چه بی مرهمه این زخم! اما انگار منم محکم ترم…
پینوشت یک: کلی ایده ی نو وارده داستان کوه آرزو کردم، خیلی از چیزایی که از عرفان شنیده بودم رو واردش کردم، ایده های خیلی خوبی که مسیر داستانو عوض می کنه به کلی و حرفه ای ترش می کنه! خدا کنه قلمم خوب باشه
پینوشت دو: به نظرشما هم مرگ تدریجی بدتره؟؟؟
پینوشت سه: انگار دل منم سنگ شده
پینوشت چهار: این تلخی نگاری! آخر یکی از زیباترین سفرای عمرم نوشته شد! توی بهشت بودم! ارتفاعات فندقلوی اردبیل (من ترک نیستم البته)! توی یه بهشت مه گرفته! لحظه های خوبی بود توی اون مه. عینکم که خیس خیسه! چیزی نمی دیدم اصلا!
پینوشت پنج: (که از یکی از کامنتا دزدیدمش) در بهشت هم تو را کم می آورم…

ارتفاعات فندقلو در استان اردبیل

ارتفاعات فندقلو در استان اردبیل 2